سعدى
27
بوستان ( فارسى )
تمنا كند عارف پاكباز * بدريوزه از خويشتن ترك آز 580 چو هر ساعتش نفس گويد بده * بخوارى بگرداندش ده بده در آن مرز كاين پير هشيار بود * يكى مرزبان ستمكار بود كه هر ناتوان را كه دريافتى * بسر پنجگى پنجه برتافتى جهانسوز و بيرحمت و خيرهكش * ز تلخيش روى جهانى ترش گروهى برفتند از آن ظلم و عار * ببردند نام بدش در ديار 585 گروهى بماندند مسكين و ريش * پس چرخه « 1 » نفرين گرفتند پيش يد ظلم جايى كه گردد دراز * نبينى لب مردم از خنده باز بديدار شيخ آمدى گاهگاه * خدادوست در وى نكردى نگاه ملك نوبتى گفتش اى نيكبخت * بنفرت ز من در مكش روى سخت مرا با تو دانى سر دوستيست * ترا دشمنى با من از بهر چيست 590 گرفتم كه سالار كشور نيم * بعزت ز درويش كمتر نيم نگويم فضيلت نهم بر كسى * چنان باش با من كه با هركسى شنيد اين سخن عابد هوشيار * برآشفت و گفت اى ملك هوش دار وجودت پريشانى خلق ازوست * ندارم پريشانى خلق دوست تو با آنكه من دوستم دشمنى * نپندارمت دوستدار منى 595 چرا دوست دارم بباطل منت * چو دانم كه دارد خدا دشمنت مده بوسه بر دست من دوستوار * برو دوستداران من « 2 » دوست دار خدادوست را گر بدرّند پوست * نخواهد شدن دشمن دوست ، دوست عجب دارم از خواب آن سنگدل * كه خلقى بخسبند ازو تنگدل * * * مها زورمندى مكن با كهان * كه بر يك نمط مىنماند جهان 600 سر پنجهء ناتوان بر مپيچ * كه گر دست يابد برآيى به هيچ « 3 » عدو را بكوچك نبايد شمرد * كه كوه كلان ديدم از سنگ خرد نبينى كه چون باهم آيند مور * ز شيران جنگى برآرند شور نه مورى كه مويى كزان « 4 » كمترست * چو پر شد ز زنجير محكمترست
--> ( 1 ) . خرقه . ( 2 ) . دوستدار مرا . ( 3 ) . در بيشتر نسخهها سه بيت بعد در اينجا نيست . ( 4 ) . در نسخههاى متاخر : نه مويى ز ابريشمى .